|
حسابدهی و شفافيت ( بخش سوم )
|
| تاریخ: 12/9/2005 منبع: ناتور رحمانی |
| -- شما حق نداريد با اين کلمات زشت و رکيک مرا توهين کنيد . -- هم حق دارم هم زور . -- شما عملاً مفهوم آزادی بيان ، حسابدهی و شفافيت را نفی ميکنيد . -- وقتی آنجا رفتيد مفهوم اينها را مي فهميد . شما از اندازه زياد پای را از گليم تان دراز کرده ايد . ( صدرالوزرا نعره مي کشد ) -- دربان ! ( دربان داخل ميشود خاموش و گوش بفرمان می استد . صدر همانگونه وحشيانه داد ميزند ) تلفن کن . جلادان ملا – شنواری را صدا کن تا اين آدم از دنيا بی خبر ، گستاخ ، مزاحم و کافر مرتد را به جزای اعمالش برسانند . زود زود .... وزيرک ما احساس همدردی با توده های فقير و بيمار را چون عقدهء ناگشوده با خود به زندان ميبرد تا مگر آنسوی بن بست ديو و ديوار آرمانش را به ميله و زنجير بگويد . او هنگام باز پرسی و اتهام ارتداد و کفرگويی فرياد زده بود : شما نميتوانيد و حق نداريد با وارد نمودن اتهام ناروا و دروغ مرا محکوم ساخته به زندان بکشيد . شما حق نداريد صرفاً بخاطر گفتن حقايق و انتقاد از وضع موجود دولت و اراکين خودکامهء آن به اساس خشم و قهر و احساسات شخصی بالای من حکم تکفير صادر کنيد . بگزاريد اين شمشير زنگ زدهء آزموده را . ملا ، مفتی ، زاهد ، فقيه و قاضی شما همان ها هستيد همان زنگی های مست هزار سال پيش که با بی دانشی و يا کم دانشی غلام منشانه در خدمت سياست استبدادی و ارتجاعی قرار گرفته و به اشارهء دستگاه سر می بريد تا فرياد حق را در گلوی خفه نماييد . شما هستيد که هستی هزاران هزار انسان دگر انديش و حقيقت طلب را به اساس ملاحظات قومی ، سياسی ، مذهبی و زبانی بنام های زنادفه ، قرمطيان ، رافضيان ، مانييان و مرتدين در طول تاريخ به باد فنا داده ايد و ميدهيد . شما هستيد که منطق و شرع را تحريف می کنيد ... شما يکبار دگر در فراموشی خدا و وجدان کار ناصواب و نابجا میکنيد و چهرهء خدشه دار دموکراسی تيپ امريکايی دولت ( کرزی ) را سياه می سازيد و مصوبهء بی محتوای آزادی بيان را در چارچوب اسفنجی قانون اساسی بدون شرح بيان می کنيد .... باز کنيد دستان مرا و متراشيد مو های سرم را . من دزد نيستم و نه از رديف جانيان و خاينان نشسته در تالار . باز کنيد دستان مرا من انسان آزاده و دگر انديشم که در تلاش پيدا کردن همصدا و همنوع خويش و برای حاکميت قانون و حقيقت به زادگاه ام به سرزمين پدرانم از ديار بيگانه و ناآشنا برگشتم تا آشنای در آغوش کشم . ای دريغ و درد ! که هرچی ديدم ناآشنا و بيگانه خو بود و هرسو رو نمودم جز فقر ، بيماری ، بيکاری و دربدری چيزی نديدم . چشمها و گوش هايم از زيادت ديدن صحنه های دلگير و شنيدن صدا های دلخراش سخت آزرده اند . بگزاريد مرا دوباره به آن ديار ناشناس بروم تا ناآشنای کافرمنشی برويم لبخند بزند . اشک از چشمم بزدايد و مهربانانه به آغوشم بکشد ... بگزاريد آنجا برای آن آواره های دور از ميهن که در آرزوی ديدار و عشق به زادگاه شان ميسوزند و به اساس تبليغات دستگاه سرمايداری غرب و شرکا . سردمداران قصر ها و سرير ها و خيل مزدوران قلم بدست خوشباورانه در پندار خويش وطن را فردوس برين ، مدينه فاضله و گلستان خوش رنگ و بو در سيمای دلفريب قانونيت ، بازسازی و نوسازی ترسيم کرده اند بگويم که حقيقت چيست و واقعيت کدام ؟؟ آنها بايد بدانند که هنوز هم بر مزار آرزو های انسان مردم دوست ، آزاديخواه و وطنپرست خفاش ها و لاشخور ها ميرقصند و از يک سياهی به سياهی دگر پيام تباهی ميبرند . بگويم که ای وطندار دور از وطن بدون اغراق ، ديده پوشی ، منفی بافی و خرده گيری همان کاسه است و همان آش و همان آشخوران قلدر و چند چهره بدورش جمع . بگويم جای تو که از کرامت انسان ، حقوق بشر ، وحدت ملی ، کار و پيکار در سايهء قانون برای آبادانی و شگوفايی کشور صد بار بخاک و خاکستر نشسته ات صدا در گلو و آرمان بدل داری آنجا چی های دگر می بينی و صدا های دگر میشنوی .... در آخرين فرياد وی را با لگد داخل اتاقک تاريک و نموری میسازند که در بلند ترين نقطهء يک روزنهء کوچک دارد . و درب با صدای هراس انگيز پشت سرش بسته ميشود که انعکاس آن در خم دهليز های تنگ و تاريک تا دور دست ها زنجير به سنگ ميکوبد . وزيرک در وحلهء نخست قادر بديدن چيزی نميشود بعد گزشت زمان کوتاه وقتی ديدگان درد کشيده اش با فضای نيم تاريک سلول عادی ميشود آنجا موجود گره خورده و خاموشی را می بيند که خيره خيره نگاه اش ميکند . آن زندانی خسته با يک لبخند تلخ به پيشواز وزيرک نيم خيز ميشود و لب به سخن ميگشايد . -- خروشيدن و فرياد نمودن از بيداد بی هوده است . دنيا همه کر است و صدا بجای نمی رسد بل به خودت بر ميگردد . -- مگر اينطوری نميشود . ناروا محکوم کردن و به زنجير کشيدن . بايد بی صدا نماند . -- پيش از شما وقتی من دچار چنين سرنوشت شدم زياد فرياد کشيدم . ديگران همه همصدايان در سراسر دنيا بخاطر ظلم که بر من رفته است صدا را بلند تر کردند مگر .... -- تنها در مورد شما چنين شد ؟ -- نخير << اندرين ره کشته بسيار است قربان شما >> -- اين زبان و اين ادا مال اين چهرهء نيست که شما داريد . شما ببخشيد بيشتر شبيه جانی ها استيد با سر تراشيده ، روی آماس کرده و داغ و نشانی از جراحت به دست و پای . اما صاحب يکصدای رسا و با صلابت . -- شما هم همينطوريد مثل من . مگر خود را ديده نمی توانيد . بياييد آيينهء همديگر شويم . -- شما زيبا سخن ميگوييد و مرا بخاطر سنجشم در مورد تان شرمنده ميسازيد . -- زيبايی را با معصوميت درين ديار بدار می کشند و زبان را بخيه ميزنند تا مبادا بگوييد << زنده گی زيباست و من معصوم . -- اما اين حقيقت است . -- آنکه حقيقت را گفت سپيده را نديد و در سياهی گم شد . -- آيا سياهی درين سرزمين ماندگار خواهد بود ؟ -- بلی . تا اين ها باشند . -- ميدانيد من بيگناه ام . صرفاً خاينين را به رسوايی کشيدم . نميدانستم که گفتن حرف حق مساويست با ارتداد و کفرگويی . مرا مرتد خوانده تکفير نمودند و به زندان انداختند . -- من ميدانم شما چی ميگوييد . شما را درک ميکنم . -- مگر شما ؟ -- من هم عمل مثل شما انجام دادم . از ستم دين سياسی و تحريف در شرع که تيغ دوسر است در دست زاهدی زانی ، فقيهء فتنه ، مفتی منفعت طلب ، ملای مفلوک و قاضی قصی از وجدان . گفتم و نوشتم که سر کسان به امر هيچ مبُريد . من هم مبرا از گناه و پاکيزه از ارتدادم چونکه مسلمانم و مسلمان خبير از شرعيت و اسلاميت ... و در نتيجه همين است که می بينيد . -- مگر چرا ؟ -- چرای شما فقط يک جواب دارد . -- کدام جواب ؟ -- که شما از جنس آنها نيستيد . -- يعنی علم مخالفت برداشته با خيانت و جنايت آنها سازش نداريم . -- همين است . -- ببخشيد جناب صدای شما بمشکل برون ميشود آيا ... -- گلو را فشرده اند تا بی صدا شوم مگر فراموش کرده اند زبان را ببرند تا بکلی خاموش شوم . -- باز خواهيد گفت . با سر انگشت تان بديوار ها خواهيد نوشت . -- بلی . با خون خود تا خونم را به شيشه نکشيده اند . -- با معذرت شما بسيار کوبيده شده و رنج ديده معلوم ميشويد . مريض و ناتوان ايد که حکايت از شکنجهء زياد دارد . با شما چی کرده اند ؟ -- با شما نيز چنين کنند . صبر داشته باشيد خواهيد فهميد . -- مگر ما انسان نيستيم ؟ -- اين ها چنين فکر نمی کنند . -- پس مفهوم کرامت انسانی و آزادی بيان چی ؟! -- شما << از دکانی که تفنگ ميفروشد گل طلب ميکنيد >> -- و از خارستان << گل داووی >> اوه خداي من اين چگونه سرزمينست که مزد گورکنش بيشتر از حيات انسان است ؟ اين کدام دياريست که سپيده و روشنايی را به آن راه نيست ؟؟ همه تاريک همه سياه .... -- اين سرزمين در بلا مانده و ديار به زندان کشيده است . آفتاب و حقيقت را ازين مرزوبوم دزديده اند تا شبروان سيه انديش پيروان دسيسه و دروغ بتوانند سلطان سياهی و پلشتی باشند . -- شما آن ميگوييد که من ميگويم . -- وشما آن هستيد که من هستم . -- ای يار درد و داغ . ای همصدا . ای همنوا و همزاد . ای همشريک زنجير و زندان من بگوييد شما کی هستيد ؟ -- من ؟ -- بلی . شما که رک و راست سخن ميگوييد . شما که منطق تحليل را بازشناسی ميکنيد . -- من نشريه دار افغان و مدافع حقوق زن افغان هستم . مگر افسوس صدا و قلم مرا در بند کشيدند و ( ناديه را در انجمن شعر کشتند) زيرا او يک زن بود بدون حامی و ناجی مثل ديوان ناتمام اش نامراد شد .... -- آقای علی ( محقق نسب ) ؟ -- بلی . همان . -- اوه خدای من ... تا ابد مرد ترين باش و علمدار بمان --- با توام ای يل نام آور باقی مانده .... |